عشق به رسوا شدنش می ارزد...
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود، به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه ی برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم، به زیبا شدنش می ارزد
نمی دونم شاعر این شعر کیه، ولی از خوندنش بسیار لذت بردم....
نویسنده : پریسا | ساعت ٦:۱٢ ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
من پس فردا کنکور دارم
من پس فردا کنکور دارم. یادم میاد اون موقع که شروع کردم به خوندن، هدفم این بود که با حس سازندگی این مسیرو طی کنم. قرار بود تخریبی در کار نباشه، قرار بود با عشق به خودم همراه باشه، دلم می خواست یه چیزایی یاد بگیرم، و هدف اصلیم این بود: "رسیدن به تعادل در همه ی جنبه های زندگی". هدفم توجه به مسیر بود نه فقط مقصد. دلم نمی خواست با رفتار یک بعدی حتی برای یک مدت کوتاه، خودم رو به سمت افسردگی هل بدم.
از اون روز تا الان خیلی زمان گذشته (یا حداقل برای من خیلی طول کشیده). زندگی برام تو این مدت خیلی آسون نبوده، تو خونه خیلی حوصلم سر می رفت. اون اوایل که کلاس زبان و ویولن می رفتم، و تو خونه هم به مامان کمک می کردم، و گاهی اوقات با یکی از بچه ها بیرون می رفتم، شرایط بهتر بود. حداقل اون چهار پنج ساعت درسی که می خوندم، مفید بود و تازه از خوندن لذت هم می بردم. ضمن اینکه کسی هم کاری به کارم نداشت. کسی نمی گفت درس بخون یا ویولن نزن یا بیرون نرو. احساس آزادی بیشتری می کردم. ولی کم کم فعالیت هام کم شد. کم کم تو خونه موندن خستم کرد. کلاس زبان تموم شد و من دیگه ثبت نام نکردم. کم کم بهم استرس دست داد (باید اینو حتما اضافه کنم که آزمون های پارسه و برنامه ریزی فشردش تو پیدا شدن این استرسه بی تاثیر نبود،البته شاید برای همه اینطوری نباشه و برای بعضیا مفید باشه، ولی برای من مفید نبود). دیگه ویولن هم بهم نمی چسبید و کارم خیلی افت پیدا کرده بود. بنابراین تصمیم گرفتم یه مدت کلاس نرم تا یکمی تمرین کنم، و به این ترتیب کلاس ویولن هم تعطیل شد. دیگه تو خونه هم کمک نمی کردم تا وقت کافی برای درس خوندن داشته باشم! دوستام هم که همه یا داشتن درس می خوندن و یا سر کار می رفتن، منم که باید درس می خوندم، پس وقتی برای بیرون رفتن با بچه ها هم نداشتم. و به این ترتیب همه چی حذف شد. هیچ تفریحی باقی نموند. صبح تا شب تو خونه، توی اتاق زندانی شدم. و تازه استرس درس خوندن هم بود. هر روز حوصلم بیشتر سر می رفت، تا روزی که حوصلم انقدر سر رفت، که دیگه حوصله ای برای درس خوندن هم باقی نموند! و من موندم و بی هدفی...
تصمیم گرفتم ادامه تحصیل رو بی خیال بشم و برم تو زمینه ای کار کنم که فکر می کردم ممکنه بیشتر علاقه داشته باشم. به هر چیزی فکر کردم، اینکه برم دنبال انیمیشن، یا وقتم رو بذارم رو موسیقی و اونو خیلی جدی ادامه بدم، اینکه اصلا کارو فعلا بی خیال بشم و یه بار دیگه تو کنکور کارشناسی شرکت کنم و این بار زبان بخونم (آخه به زبان هم خیلی علاقه دارم)، اینکه برم دنبال صدابرداری، اینکه ...
اینطوری بود که هی تصمیم می گرفتم و بی خیال می شدم. مشکل اصلی من این بود که تو هیچ کدوم از این کارایی که گفتم تخصصی نداشتم. حدود یه ماه همین طوری گذشت و من از خودکاوی و گشت و گذار تو اینترنت و انجام دادن تست های career test هنوز به نتیجه ای نرسیده بودم که بابا ازقضیه مطلع شد(چون می دونستم مخالفت می کنه، بهش نگفته بودم که درس و بی خیال شدم). سرتونو درد نیارم که اون شب که بابا قضیه رو فهمید چه بحثی داشتیم و چقدر سخت گذشت! از یه طرف هیچ راهی پیدا نمی کردم، از یه طرفم شاکی بودم که چرا من با این سن و سال حق ندارم راجع به زندگیم تصمیم بگیم.
به هر حال جبر (از نوع بیکاری، درهای بسته، سردرگمی، و در نهایت بابا) باعث شد دوباره بخونم. اونم بعد از از دست دادن یک ماه فرصت. و دوباره با همون شیوه ی "هیچ کاری نکن و درس بخون"! یه مدت دیگه دووم آوردم و درس خوندم، اما بازم نشد، خب چه کنم من ربات نیستم.
پس فردا کنکور دارم و خونده هامو مرور نکردم، بگذریم از تعداد مباحثی که اصلا نخوندم. حالا منتظرم که پس فردا بشه و آزادی از راه برسه. یه فکرای حسابی دارم، اما این بار تصمیم دارم که هر کاری می کنم، به شیوه ی خودم باشه، "من ربات نیستم"، دوباره با همون هدف قبلیم شروع می کنم: "رسیدن به تعادل تو همه ی جنبه های زندگیم"، با حس سازندگی نه تخریب. مهم نیست چند بار دیگه بخوام و نشه، مهم اینه که تصمیم دارم هیچ وقت به ربات تبدیل نشم...
نویسنده : پریسا | ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
نویسنده : پریسا | ساعت ۱٠:۳٦ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
راه دل
باید کشف کرد "راه دل" را.
راه دل، راه توصیه شده اجتماع نیست. راه دل انطباقی ندارد با
آنچه ذهن دیگران "بهتر" و"بدتر" زندگی می نامد.
راه دل ممکن است اندکی سخت به نظر برسد، ولی "عشق"
را در دل نهان دارد.
حرکت در راه دل بی تضمین است، موفقیت و شکست در این
راه بی معنی است، رسیدنی در کار نیست، راه دل "رفتن"
است و بس.
راه دل منحصر به فرد است، راه دل با مقاومت همراه است، راه
دل شجاعت می طلبد، شجاعت "نه" گفتن به راه مصلحت -
آمیز ذهن من، تو و دیگران؛ و البته نه دیگرانی که راه دل خود را
کشف کرده اند...
بیا تا نترسیم از تاریکی راه، از نرسیدن ها، و از متفاوت بودن
که: "در این ره نباشد کار بی اجر".
"من نمی دانم که چرا می گویند:
اسب حیوان نجیبی است؟
کبوتر زیباست؟
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید..."
نویسنده : پریسا | ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
نویسنده : پریسا | ساعت ٦:٤٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
دوست خوبی که دو ساعت پیش بهش زنگ زدم و از اوضاع و
احوالم براش گفتم و حسابی نگرانم شده، یه اس ام اس برام
فرستاد که تو این لحظه های سخت تصمیم گیری خیلی بهم
چسبید:
"سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد،
تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه
خسته نشو که وجودت شایسته تندیس
است."
نویسنده : پریسا | ساعت ٦:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
شب وصلست و طی شد نامه هجر
سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو آذیتنی بالهجر و الحجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول، آه از این زجر
بر آی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
وفا خواهی جفا کش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر
نویسنده : پریسا | ساعت ٩:٠٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
چرا زندگی؟
تو تمام این لحظه های بی پایان دنبال یه مفهومی برای زندگی می گردم. همه اش این سوال تو ذهنم می پیچه که خدا عاشقه یا خودخواه؟ و اینکه آیا من فقط یه محکومم که به زندگی کردن محکوم شدم، یا یه مفهوم والا، یه دلیل زیبا وجود داره که من هنوز بهش نرسیدم؟
عقلم با خدا سر جنگ داره... ولی دلم می گه صبر داشته باش، صبر!
نویسنده : پریسا | ساعت ۱:۱۳ ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
انرژی ستایشی
چندی است که به اهدافم در زندگی می اندیشم و انگیزه ای که در پس هر هدفی نهفته است. در این مدت با حقایق تلخی درباره خودم روبرو شده ام. در تمام هدفهایم، در تمام لحظاتی که به دنبال رسیدن به اهدافم تلاش می کردم، انگیزه ای پنهان حضور داشت: تامین انرژی ستایشی مورد نیاز. آنچه در ادامه آمده است، توضیح همین مطلب است:
تلاش برای دریافت انرژی ستایشی از عبث ترین کارهای موجود در دنیاست. یک عمر در تلاش برای مورد ستایش و توجه بودن پرپر می زنیم. بسیاری از خواسته هایمان در جهت رسیدن به این انرژی است.
می خواهیم پول داشته باشیم؛ خانه ی شیک، ماشین آخرین مدل، لباسهای زیبا و گرانبها و... . تحصیلات عالیه می خواهیم؛ مدرک! هر چه بالاتر و معتبرتر بهتر. می خواهیم زیبا باشیم، می خواهیم بیان خوبی داشته باشیم، می خواهیم ارتباطات خوبی داشته باشیم؛ ارتباط با افراد با کلاس و پولدار و تحصیلکرده. می خواهیم زبان یاد بگیریم، نواختن سازی را بیاموزیم و ... .
هر کدام از اینها به تنهایی خواسته های زیبا، به جا و معقولی هستند. هر کدام به نوعی کیفیت زندگی را بالا می برند. هر کدام می توانند تا حدودی اسباب آسایش و پیشرفت ما را تامین کنند. و بنابراین همگی خوبند. مشکل خواستن هیچکدام از اینها نیست. سوال این است:
آیا من پول، خانه ی شیک، ماشین آخرین مدل و لباسهای زیبا را فقط برای این می خواهم که بخشی از آسایش مورد نیاز مرا تامین کنند؟ پول را برای داشتن امکانات بیشتر، و خانه، ماشین و لباس را برای اغنای فطرت زیبایی دوستی ام می خواهم؟ یا تنها به دنبال دریافت توجه، احترام و اعتبار از دیگران و یا سرپوش گذاشتن بر حقارت هایم هستم؟
آیا من تحصیلات و مدارج علمی را برای سیراب کردن روح تشنه ی آگاهی ام، بالا بردن کیفیت زندگی ام، تصمیم گیری های بهتر، رسیدن به پاسخ سوالهایم، پرداختن به علائقم و حتی بدست آوردن پول بیشتر می خواهم و یا تنها به دنبال این هستم که در جامعه سری در سرها داشته باشم و به این ترتیب اعتبار، احترام و توجه مورد نیازم را دریافت کنم؟
آیا می خواهم بیان خوبی داشته باشم تا دانسته هایم را، و نیز عشق و علاقه ام را با نوایی دلنشین و زیبا به دیگران انتقال دهم؟ و یا بیان خوب را به این دلیل می خواهم تا در هر جمعی همه را مجذوب خود کنم؟ اصلاً آیا تا به حال به مفهوم جذابیت اندیشیده ام: جذابیت، جذاب، جذب کردن، جذب کردن توجه و ستایش دیگران.
آیا می خواهم زیبا باشم چون انسان فطرتاً زیبادوست است و من می خواهم به نوبه ی خود حس زیبایی دوستی خود و جامعه اطرافم را اغنا کنم و یا بازهم تنها به دنبال تامین نیاز برتری طلبی و نیز جلب توجه دیگرانم؟
آیا تاکنون به معنی معروف بودن اندیشیده ام؟ اینکه همه مرا بشناسند؟ اینکه در ذهن عده زیادی از مردم تصویر خوبی داشته باشم؟ و باز هم به این ترتیب به گدایی توجه و ستایش از دیگران بپردازم؟1
و ... .
آیا هیچ اندیشیده ام که چرا افرادی را که بیشتر برایم ارزش و احترام قائلند و نقاط قوتم را می بینند، بیشتر دوست دارم و از افرادی که پیوسته نقاط ضعف و ایرادهایم را به رخم می کشند، گریزانم؟ آیا به این دلیل است که دسته اول انسانهای مثبتی هستند و تشعشع مثبتی دارند؟ و همچنین به این دلیل است که منفی گرایی دسته دوم را دوست ندارم؟ و یا بخشی از این احساس دوست داشتن و دوست نداشتن به این دلیل است که گروه اول توجه و احترامی را که به آن نیاز دارم برآورده می کنند و گروه دوم آن را از من می گیرند؟
دست آخر سوالم این است:
آیا من به عنوان یک انسان با داشتن توانایی های نامحدود و انرژی های ناب درونی، آیا من که خلیفة الله نامیده شدم، آیا من که بار عشق الهی را به دوش می کشم، آیا من که اگر بخواهم می توانم از "او" بخواهم و از عشق "او" سیراب شوم، تا این حد تنزل یافته ام که برای داشتن رضا و خشنودی از زندگی نیازمند توجه احترام و تعریف و تمجید دیگرانم؟ آیا نام این چیزی غیر از "خودشیفتگی من" نیست؟
1. قصدم به هیچ عنوان زیر سوال بردم افراد معروف نیست، سوالم این است که آیا معروف بودن می تواند به عنوان "هدف" مطرح باشد؟
نویسنده : پریسا | ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
جاده زندگی
بعد از ظهر یک روز گرم تابستان است. من در جاده زندگی، در گذر از چاله ها مرتکب اشتباهات زیادی می شوم. برخی از چاله ها آنچنان نمایانند که بی هیچ تردیدی و بی آنکه گرفتارشان شوم، از کنارشان به سلامت عبور می کنم. برخی دیگر هم اگرچه نمایانند، اما با گل و چمنهای زیبای اطرافشان دل هر رهگذر خامی را به سادگی می ربایند. برخی دیگر از چاله ها اصلا چاله به نظر نمی رسند؛ تو گویی که با بخشی از همواری های مسیرت طرفی. به ظاهر چاله ای در کار نیست و آنچنان ماهرانه مستتر شده اند که تا در آنها نیفتی پی به وجودشان نخواهی برد. و دسته ی آخر که بی رحم ترین و فریبکارترین بخش مسیر را تشکیل می دهند، چاله هایی هستند که نه تنها از نظر پنهانند، بلکه مزین به گل و چمنهای زیبای دلربا نیز هستند...
اما مسیر تنها از چاله ها عبارت نیست. برای گذر از درهای بیشمار، به کلیدهایی نیاز است و این کلید ها در جایی غیر از مسیر یافت نمی شوند. کلیدها هم همچون چاله ها انواعی دارند، برخی نمایانند، برخی مستتر و برخی چاله نما! بله، کلیدهای چاله نما؛ شاه کلیدهایی که چاله به نظر می رسند...
نویسنده : پریسا | ساعت ٤:٥٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت
|